تبليغاتX
جویباری از من
زمزمه ی دلتنگی

 

چشم هایی که ............      

    

آسمان را برای تو، دریا را برای تو، و تو را به خاطر خودت می خواهم .

     هیچ گاه با این چشم ها دنیایمان را ندیده ام و حال هم با چشم هایی نخواهم دید که با بستن اش تمام شود.

   هر کس نداند تو خوب می دانی از کدام چشم ها سخن می گویم . از همان چشم هایی که دروغ های سپید را بارها و بارها سیاه خوانده اند ......  

     آری از چیزهایی می گویم که هیچ کدام ندیده ایم اما هر لحظه حضور سبزش را حس کردیم.

    و چیزهایی که دیدیم و هر لحظه به صداقت چشم هایمان شک کردیم!!!!!!!!!

     از چشم هایی می گویم که بارها برای دیدن حجم بزرگ شده ی کودکی هایمان در آیینه، هم دیگر را اشتباه گرفتیم و در زلالی نگاه آیینه اشتراک دردهایمان را یافتیم.

     آری تمام لحظاتمان این چنین می آیند و می گذرند.

     هر لحظه ی هر روز در سایه ی همدیگر قدم بر می داریم، اما تنها گذشتن از یکدیگر را فریاد می کنیم، افسوس از این همه صداقت های سیاه همیشه گی.

      ___  چه روزهای مه آلودی ست ___  

     تمام احساس گذشته، حال و آینده ام را مرور می کنم، همه تکرار مکررات است؛ تکرار، تکرار، و باز هم  تکرار.

گاه سفید، سیاه، سبز، بنفش و بلآخره پر می شود از تمام رنگ های رنگین کمان.

     بدان تو که تمام لحظه هایم بودی و هم چنان که در سایه ی سیاه من پنهانی؛ لحظاتم را نظاره گری! بخوان هجا هجا و بند بند این احساس را که چه سخت به رشته کشیده شده است.

                       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:44  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

         السلام علیک یا امیر المومنین

 امروز

 چلچله ها می گریند.ماه از آسمان همچو ستاره گان ــ گریان ـــ می چکد.

  باز هم خورشید فرصت گریستن را به شقایق ها بخشید.

آسمانیان موسم اندوهی دوباره را فریاد کردند.

  زیبنده ی عالم، شایسته ی ولایت و امامت، در سجده ی عشق، طلوعی دوباره را آغازتر شد.

                                « فزت و رب الکعبه »

یا حق التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:58  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

    قلم در دست می گیرم، فانوس خیالم را بر سر سرای افق نگاهم می نشانم، با اشک دیده وضوی عشق می گیرم و شعر های نشسته ام را، می شویم، می بلعم و آوازشان می سازم.

    بال می گشایم، پُر می شوم ز شوق میهمان شدن، چون جویباری به میهمانی خدایم سرازیر می شوم.  اما!!!!!!!، دست هایم تهی ست....

      تمام حواسم ذکام می شود. بی وزن، دست بر گردن سایه ام حلقه می زنم. لنگ لنگان دلتنگی هایم را نجوا می کنم.

      امروز خدایم را در آسمان ها نمی جویم ! چرا که با نهایت گستاخی، از درون می خوانمش .

      ساقه ی تُرد احساسم ، ترنم سبز ِنبض ِنفس های ِخسته ام ، زلزله ای می شوند و بر شعر هایم می کوبند و دوباره و چند باره پریشان تر می شوم.

      از پشت شیشه های همیشه مشجرِ مسدود عینکم بر قاب آینه می نگرم.

هان!!!

        ای تو که در آینه سالهاست که نشسته ای ، چرا دست های آبی ات _ دریایی_ خشکیده است؟ لبخندهایت دوخته!؟!؟ چه به همراه داری که....

      چه قدر با تو حرف ها دارم از خودمان و خدایمان خواهم گفت. خواهم پرسید....

      های های ثانیه ها برمن بیداد می کند، پنجره ها می خندند و پنجره ی دلم می لنگد و می گرید. سقف ها آواز می خوانند و من در انتظارآوارها هر لحظه می شکنم.

   لبخندی پشت دیوار بذر افسوس می کارد و برای دلش شعر می سراید.

افسوس!

آخر چه کسی می داند؟   

 مگر شعرهایی که روزه ندارند به شب شعر میهمانی خدایشان دعوت می شوند؟؟؟!!!!!

      این روز ها، وقتی شعر هایم را زمزمه می کنم، تنها کلاغی است که از پشت پنجره می گذرد و می خندد و گاه....

امروز بر تمام شعر ها و غزل های گفته و نگفته ام خندیدم و سرم را تا نهایت خجلت در شعرم فرو بردم و با هم ساعت ها، در تنهاییمان گریستیم.

تو را سپاس

                  خدایا

                «هرگز مرا با دلم تنها وا مگذار»

من و تو

 

      چه کسی می گوید؟

                            من و تو ما نشویم؟

      من و تو ما بودیم!

      منم آن میم تهی

            تویی آن سرو بلند

  آری آری

         من و تو، یک قطره

                            ته یک لیوانیم

شعر ِصبای گلمه، که شرمندَم کرده و ادامشو نوشته:

(صبا: تسکینی برای احساس قشنگ طربناک خواهرم _ایما_)

چه کسی گفته به تو؟

                   که تو تنها شده ای ؟ ؟ ؟

                                      که تویَت، تنها هست ؟

تویی یک ذره ی روح

                              که در او می شکفی

من از آن لحظه ی اول به تو هِی می گفتم

                                                تو  و  او یک نفرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:23  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

 

     سالهاست که از کنار جوی ها می گذرم، آواز هایشان را از بر می خوانم،

 

گه گاه شریک آرزوهایشان می شوم و همین بس که پای بر آب نمی گذارم.

   

    چه گونه است که چنین پاهایم مرا می برند، زمان مرا کم رنگ تر می کند.

 

 جوی ها رویم را می شویند و بی رنگ می شوم، بی رنگ وتهی از بودن.

   

   بر تن ِخسته گی هایم سرک می کشم، بهانه های لبخندم را می شمارم.

 

قلب زمان سیاه می شود، می گیرد، می میرد، و من تنها، ناباورانه به

 

تلاقی خسته گی هایم، می خندم. باز هم گُم تر می شوم، تمام

 

 شدنم را می آغازم.آینده ام را به گذشته پیوند می زنم و شمارش

 

 معکوسی  بی پایان شروع می شود.

 

آری شمارش کنید ای عددها. مرا بشمارید!!!!!

   

  تکثیر می شوم تو در تو تعجب نکنید! قرینه ای از خودم، همزادم و یا هر

 

چه که نمی دانم چیست!!! هر لحظه تلنگوری بر من می نوازد.

 

    با دستان نا توانم آرزو هایم را به خیال خویش در خاک می کارم!!!!

 

از فنجان تهی زمان می نوشم، تا شاید  وقتی دیگر آرزو ها سبز شود. 

 

با به ترین آرزو ها برای دوستان مهربانم.

               

                 امیدوارم آرزو هایتان همیشه سبز باشند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:10  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

سلام بچه ها

شاید کم تر آپ ....... چون اول مهر و کارام شروع شده. 

    از همه ی دوستانی که من رو  شرمنده کردند و کامنت های پر مهر گذاشتند سپاس گذارم. آسمان دستانتان آبی ِآبی و پر از خورشید باد. دل هاتان قرمز ِ قرمز.لبخندتان سبز سبز . و امیدتان بهاری ِ بهاری باد.     

   به قول مینای مهربون دوست گلم با آرزوی آن چه برای شما مفهوم خوش بختی دارد.به ترین ها برای شما .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 23:15  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

                                 خواهم پرید . . . !

 

          امروز من اولین پرنده ی تک بال آسمان می شوم. تک بال ترین پرنده که پرواز خواهد کرد.

         چیست این همه بودن هایی که پر حرف و پر سکوت،پر شک و پر هراس، تنها تر از خودم، در خلع وجودم به خلسه می روم و در اوج منشور زمان هایی که گذشت حباب آینده ای را بین دو انگشتم لمس می کنم که نمی دانم چه پیش خواهد آمد. آیا زمانی خواهد آمد که من اولین غزلم را بسرایم ؟!! اصلا می شود غزل سرود؟؟

     گسسته می شود هجا های بودنم زمان برایم مَردوار، اَمَرد می شود.

  تاوانِ چیست؟ هیچ.

      باز هم تک بال ترین پرنده می شوم. وقتی دریچه ای می گشایم و از پس پنجره  می نگرم تنهاترینم را مترسکی خاموش می یابم که هرگز نفس نکشید و بودنم را ندید، و در قاب پنجره به خواب رفت و کلاغ ها به غارت بودن هایمان هجوم آوردند.

         تاولی سنگین کنار قلبم روییده.

       برش هایی از زنده گی ام را تکرار می کنم. سطرهایی از آن را گم کرده ام.    با نسیم بیدار می شوم با صدای شکسته بسته ام به دنبال خودم می گـردم آفتابگردانی به دنبال خورشیدم -  ای مرده ها ایجا شب است به تماشایم بیایید.

      آبِ سکوت، می تراود و من باز هم دلتنگ ، دلتنگِ کوچه ها می شوم. کوچه ها یی که روز ها و سال هاست که مرا گذشتند و تکه هایی از من را بلعیدند. باز هم همیشه در حسرت تکه هایم گه گاه ولگردی ِ کوچه هایمان را به دوش می کشم.

      کوزه ی آینده ام دلتنگ می شود، خالی است و زمان ها در مسابقه شان از یکدیگر سبقت می گیرند. اما من تنها تماشاچی ِ طلوع خورشیدی هستم که شاید

زمانی بتابد.

                                 شب تاب بتاب که تنها تاب شب های منی. 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 0:28  توسط زهــره حسیـن زاده  | 

 

کدهاي خفن جاوا اسکريپت