|
زمزمه ی دلتنگی
|
جاده ی یک طرفه ی زمان چه سریع و بی صبرانه پیش می رود. فنجان خالی لحظات خمیازه کشان، سفید، سیاه، خاکستری، پر رنگ، کم رنگ و بی رنگ، مَز مَزه و هضم می شود.
آری در زمان ِسقوط از پرتگاه نگاهمان باید از گذشته سرود، از ته پرتگاه ، تکرار بی نتیجه ی اعتماد به قانون عشق.
آری باید سرود . . .
باید از تکراری ترین اشتباه؛ از گناه ترین گناه بشر؛ از سوزاننده ترین مهـر گفت.
با چشم هایی شسته و کلماتی شرجی قدم به خلوتی خواهم گذاشت که هیچ گاه....
از اولین شب، از اولین سیب و اولین گناه و اول ترین عاشق و گنگ ترین دردش خواهم گفت:
از ملکی خواهم گفت که هر روز هزاران بار نفرین هایمان دوره اش می کنند و او دُور دُور هاله هاله ذوب می شود.
ملکی که طعم و بوی خوش عشق را قبل از آدم چشید، طعم داغ و تب دار میوه ی بهشتی که هیچ جز عشق نبود؛ نه سیب؛ نه گندم، نه هیچ چیز دیگری که باره و بارها افسانه هایشان را خوانده ایم و شنیده ایم.
او تنها ترین معشوق پرست مطلق بود و مافوق غیرتِ ملائک غیرتمند.
غیرتی به معنای سراغ نداشتن هیچ غیری جز معشوق ، نه تلبیس بود و نه ریا.
تَرد شده.
تنها
سراپا آتش و حرارت
غریب در غُربت خویش.
آری او از میوه ی ناب بهشتی نوشید و دیگر توانی برای سجده بر تندیس یا نماد معشوقش نداشت. براستی که بر ترین عاشق اوست.
.
.
.
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
با اشــک به بارگاه او پل بزنیـد
فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بر دامـن ما دسـت تـوسل بزنید
یا حق التماس دعا
عاشق شعر و شاعری می شوم
انتظار می کشم
تا پیچک شعری
« تنهایی ام را بشکند »
اما
تنها
در لا به لای سیاهی ِسایه ای بلند
گم می شوم.
بذرهای خورشید از دستانم رها
دریا
آخرین خورشید را بلعید
عکس ِماه را شکست
و من
برای فرار از خاموشی
از لبه ی پر چین سکوتم
سقوط کردم
(ایما)